تبليغاتX
کاغذ کاهی
گاه گاهی نفسی

با هوسی

بدکی نیست که با موی تو در آمیزم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:37 توسط امیر اصانلو |


رفت!

جمعه پنج تیرماه 1388 رفت×

سالی که با نحسی شروع شد.سالی که با خون رنگ شد.

بی خبر رفت سبک و تنها.

تازه فهمیدم آدمهایی که می میرند و می روند چقدر خودخواه هستند.

پدر رفت.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:2 توسط امیر اصانلو


منطق در ایران زمین انواعی دارد که هر کدام از آن انواع به انحای مختلفی مورد استفاده قرار می گیرد:

منطق دیروز : همه مثل من فکر می کنند و غیر از این نیست به عبارت دیگر خورشید به دور زمین می چرخد و می گردد و می سوزد.

منطق امروز:انسانها یا مثل من فکر می کنند و یا مثل من فکر نمی کنند و واضح  و مبرهن است که دسته دوم از آدمیت به دور است و خونش مباح.( البته شاید زمین به دور خورشید بگردد)

منطق فردا:خورشید به دور زمین می گردد...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:45 توسط امیر اصانلو |


کاش یه کابوس بود.یه خواب که با یه سیلی دردناک ازش بیدار شی. اما چیزی جز حقیقت نیست حقیقت تلخی که جلوی چشمات رژه می ره تو هیچ کاری نمی تونی بکنی..
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:46 توسط امیر اصانلو |


خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تـو   

            به دونقش وبه دوصورت به یکی جان من وتو

من وتو بی من وتو جمع شویم از سرذوق       

       خوش و فـــارغ ز پـریشـان و خرافات من وتو

  چند وقتی میشه که به روز نکردم هر چند دلایل موجهی برای این کار داشتم، اما باز هم دلم برای اینجا تنگ شد.این چند وقت اتفاقایی افتاد که از تحمل من خارج بود روحم جیغ بنفش می کشید و جسمم فقط و فقط نگاه میکرد.

همیشه فکر میکردم جنگ مردم علیه مردم یه خاطره تلخ تو ذهن بشره که دیگه فراموش شده. اما اتفاقهای این چند وقته باعث شد به اشتباه خودم پی ببرم. شاید یک روز قصه زنی رو که بر اثر ضربه باتوم بچه اش سقط شد رو نوشتم. شاید یه روز قصه چشمهای سوخته مردم از فلفل رو نوشتم و هزاران شاید دیگر. شروع این مطلب رو با گزیده ای از غزل شمس شروع کردم.  شاید که خیری بود برای من و تونستم هر دو روز یک بار به روز کنم.

نمی خوام ناله کنم غر بزنم اما خسته ام.به قول م.امید هی فلانی شاید زندگی همین باشد.این مطلب فقط یه اعلام حضور بود حضوری که شاید بتونه یا تاثیر کوچک بذاره.سبز باشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 23:28 توسط امیر اصانلو |


یه شلوار لوله تفنگی سرمه ای٬ با یه کفش All stars ساق بلند مشکی که بندهاشو از پشت پا آورده بود و بین مچ و ساق پا یه گره پاپیونی زده بود.تی شرت georgy armani سفید تنش بود که روی اون با font bold نوشته شده بود :FLY. خیلی وقت بود هم دیگه رو میشناختن .خانواده هاشون مخالف بودن اما.

این آخری ها اوضاع خوب نبود. به هر کی می رسیدن ادای عاشقایی رو در می آوردن که ۶ ماه از آشناییشون بیشتر نمیگذره اما خودشون خوب می دونستن که این رفاقت ۴ ساله دیگه به یه نخ بنده.لبخندهاشون برای دل دیگران بود و دعوا و جار جنجال برا دل خودشون.

-دوست دارم.

-می دونم.

-تو دوسم نداری؟

-اره عزیزم منم دوست دارم.

-پس چرا نگفتی.

-گیر نده دیگه.

خیلی این جمله رو شنیده بود اما ایندفعه براش گرون تموم شد. دستشو کشید و دوید طرف خیابون.چشماش بست ٬دستاهاشو باز کرد و با سرعت روی جدول خیابون دوید. مثل یه پرنده سبک داشت پرواز می کرد.اگر یه کم دیگه می رفت به ستاره ها می رسید٬هوس کرد دختر رو با خودش ببره آخه اون خیلی ستاره ها رو دوست داشت.

دختر جیغ می زد. وسط خیابون منتظر بود٬ مستاصل بود. این پا اون پا می کرد.برگشت طرف جوب آب و رفت تو آب. دستشو انداخت و موهای مشکی و طلایی شو دونه دونه از جا کند.پسر همین که می خواست از خیابون رد بشه با ضربه یه تویوتا پرت شده بود تو جوب و در جا مرده بود.

رنگ آب قرمز بود و مانتوی دخترک خیس.طرح مشکی و طلایی و قرمز موهای دخترک فراموش نشدنی بود.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:5 توسط امیر اصانلو |


بلند است و پیچ در پیچ. چشمانم با سفیدی خطهای وسط جاده یکی شده اند.دلم لحظه ای آرام نیست و در تب و تاب تمام شدن سهمیه بنزینش می سوزد. به هر تابلو که نگاه می کنم این جمله به روی آن با خط قرمز نوشته شده : "مشترک گرامی بدلیل شعور نداشته شما این صفحه فیلتر شده است" با رنگ روغنی کنار فرمان چشمانم را سفید تر می کنم تا بلکه این کوری مقدس نگذارد بیش از این به شعور نداشته ام فکر کنم.

گفته باشم دلم را هم سهمیه بندی کردم به هرکسی به مقدار لازم می رسد٬ نگران نباش.انگار این پیچ های جاده تمامی ندارد کاش می توانستم خودم را گول بزنم ُمثلا با یک شکلات تلخ بد نبود. کاش خودم را به آغوش دره می سپاردم همان دره ای که در ورودی اش درباره شعور نداشته ام صحبت کرده و اینکه نمی توانی به آن وارد شوی.غریب روزگاری که مردم غریبه پرست در هر گوشه به ستایش بتی مشغولند.بتی از جنس گوشت و خون و انسان.

انگار باید سر پیچ بعدی توقف کنم و به خدمت مقدس سربازی بروم.فکر کنم اگر ماشینی داشتم که سهیه اش شامل پارتی می شد می توانستم از این فرار کنم .فکر نمی کنم چون هنوز چند ماهی وقت هست شاید به آِغوش باز دره پاسخ دهم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:0 توسط امیر اصانلو |


هرزگی دستهام یک لحظه آرومم نمیگذاره. بیخود و بی جهت به این سو اون سو میرن و منو دنبال خودشون می کشن.

وقتی که بارون میاد آسمون به هم میریزه، دستشو دراز می کنه و هر چی که جلوش می آد،محکم،با ضربه بهش میزنه و بعد دوباره آروم میشه کاری. نمیتونه بکنه. گریه می کنه. از ناتوانیش گریه می کنه از اینکه نتونسته آسمون باشه گریه می کنه.

زندگیم این روزا عجیب شده. دیگه دلم تنگ نمیشه، دیگه از کسی دلم نمی گیره، رفتار دیگران ناراحتم نمیکنه.از خودم ناراحتم از اینی که هستم، از اینی که تظاهر می کنم هستم، ناراحتم از این که هستم یه هست بی ارزش که بود یا نبودش دل گیتی رو آزار نمیده.


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:28 توسط امیر اصانلو |


حکومت‏های دیکتاتوری برای ماندن بر سر قدرت به مردمی نیاز دارند که مرعوب قدرت هستند، قالب بزرگ‏سالی را ترک و وارد قالب کودکی شده‏اند، متعاقب آن به رفتار بر پایه‏ی غرایز بازگشته‏اند و یادگرفته‏ها را به دست فراموشی سپرده‏اند، کار فکر را به دل داده‏اند، تفکر را تعطیل کرده‏اند و دنباله‏روی و هوراکشی را به تأمل در امور ترجیح می‏دهند. حالا این هوراکشی می‏خواهد برای دیکتاتور باشد یا برای فلان نویسنده و بهمان روشنفکر.

شهلا باورصاد

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:29 توسط امیر اصانلو |


وقتی صفای باطن می خندونت.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:30 توسط امیر اصانلو |


خواستم یه چیزی بنویسم . چیزی که برای نوشتن اون هزاران هزاران طومار لازم بود. اما این شعر گویای تمام اون چیزهایی بود که من می خواستم بنویسم .تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

توصیه می کنم با صدای محسن نامجو به این شعر گوش کنید.



عیشم مدام است از لعل دلخواه             کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش ببرکش           گه جام زرکش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند               پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه                  وز فعل عابد استغفرالله

   جانا چه گویم شرح فراقت                چشمی و صد نم جائی و صدآه

کافر مبیناد این غم که دیدست            از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ                 درس شبانه ورد سحرگاه

 

گر تیغ بارد در کوی آن ماه                  گردن نهادیم الحکم لله

      آئین تقوی ما نیز دانیم                       لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم             یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل             آنگاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیافکند              آئینه رویا آه از دلت آه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی         خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:43 توسط امیر اصانلو |


امروز نیسانی دیدم که ته مانده گوشت قصابی ها و مرغ فروشی ها را جمع کرده بود.فکر اینکه یک روز اینها تبدیل به کالباس و ژامبون می شوند و من آنها را خواهم خورد ،اصلا عذابم نداد.

امروز زنی را دیدم که شوهر و فرزندش پسرش را با ویلچیر به این طرف و آن طرف می برد.

جوانی را دیدم که سیگار می کشید و موهایش بلند بود،با هر پک سیگار فکرش را روشن تر می کرد و ریه هایش را تاریک.

زلیخایی دیدم که به دنبال دلبری بیست هزار تومنی بود.

مادری دیدم که انگشتری فیروزه ای زیبایی به دست داشت که با آن صورت گریان پسر سه ساله خود را تنبیه می کرد.

مردی را دیدم که کتاب های تاریخ مصرف گذشته می فروخت :کنز الیهود، علم جفر در سه جلسه.پ انصافا هم خوب مشتری داشت در این بساط بی عاشقی.

کافه ای دیدم که روی پیشخوان آن 2 لیوان کاغذی بود که از یکی از آنها دنباله دنباله نخ چای کیسه ای بیرون زده بود. کمی چای نوشیدم، تلخ بود.

راننده ای دیدم که بدون طرح ترافیک درست جلوی پای پلیس جولان می داد و کسی به او قفل زرد رنگ نزد.

در یکی از کوچه های بن بست ,عاشقی، دیدم. سریع روی خودم را برگرداندم.

87/12/18


+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:16 توسط امیر اصانلو |


اين مطلب برداشتيآزاد از حالات خيلي خيلي خيلي خيلي بد من است. از دوستاني كه ناراحتي قلبي ، اشك لب مشك، فرزندي در راه ، اميد تبديل به ياس شده ، دلي پر از درد يا اينكه سري خوش دارند تقاضا مي شود اين مطلب را نخوانند قبلا متشكر بوديم الان را نمي دانيم.

دستهايم، دستهايم از آرنج شكسته اند. درد بدي است كه تا استخوان را ميسوزاند.
احساس را فراموش كرده ام آخر هر چه گشتم نبود. فكر به استخوانهاي بيرون زده ازگوشت آزارم مي دهد.
كاش نبودم،كاش قدرت انتخاب داشتم كه نباشم.خنده انگاري كه حرام است اما سعي خود را ميكنم. كاش كودكي بود كه مثل هميشه به او مي خنديدم و زبان درازي مي كردم.چه زيبا و يكرنگ است دنياي كودكان نيازي به پنهان كاري نيست.
نمي دانم كه چگونه است كه در طول تاريخ سرنوشت كثيري به دست عده اي قليل و سبك مغز مي افتد. دنيا پرستاني كه آخرت را بهانه شكستن آرنجهاي من كردند.
گناهي ندارم جز اينكه مي خواهم آزاد بيانديشم و آن چرا كه در ذهن دارم آزاد بيان كنم.
از رفيقي پرسيدم كه چگونه در بند نيستي گفت: "دنيا را برايم مثل بند كرده اند." زندگي انگار بدون اينان نمي شود .
طناب را مي كشد ،كاش دست نداشتم نميداني صداي شكستن استخوان آنهم ازآرنج چقدر رقت انگيز است.

يادش به خير همين ها بودند كه ورودم را با عشق و جشن سرودند ،لعنت به يادشان كهحال براي قطره قطره خونم هل هله و پايكوبي مي كنند.
ضربات يكي پس از ديگري، پس ازديگري،پس ازديگري .
دنيا مي ايستد ، چشمان او نظاره ام ميكند، سلام.
ديگر ناي فرياد نيست ناي كشيدن درد هم ندارم.
دستی ندارم به سویت دراز کنم نمی بینی؟
نمی بینی که از آرنج قلم شده اند؟ ناهمگونی گوشت و خون و استخوان را نمی بینی؟
انقدر برایت سخت است که دستم را بگیری؟ دلم از خون رگهایم پر است.به آغوش نمیکشی مرا؟ نکند می ترسی رنگی شوی؟ نترس بیا ،این همه کار توست تو کردی و من سر به زیر ایستادم. یادت به خیر.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:22 توسط امیر اصانلو |


روز ها پی روزها پی روزها پی روزها. می آیند و می روند، می روی و می مانم.

ماندنم نه از سر اجبار است .ماندنم زان سو است که رمق پاها را با خود بردی.

سرگشتگی شبانه را با تو تقسیم کردم که شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی ها را به یاد تو تفریق کنم ولی...

تو تو تو

جنست از جنس من نبود فلزت ناخالصی آلیاژ را داشت.گویی این روزها دیگر جنس اصل نیست و همه چیز چینی ، بند زده ،شکسته.

یادش به خیر کوچه هایی که خروج از آنها ساعت های طولانی می کشید.

یادش به خیر مردن با تو.

یادش به خیر تو. به هر سو می نگرم همه چیز نشان دارد.

رفتی و از رفتنت  آنهم پیش چشمانت استوار ایستادم.

دلم بود که شکست.

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:30 توسط امیر اصانلو |


چند وقتی است به شدت درگیر اخبار انتخابات هستم . این دوره هنوز شروع نشده بوی خاصی میدهد بوی خشونت ارتجاعی از دو طرف.در این مدت ترجیح می دهم بیشتر بخوانم و گوش کنم تا اینکه نظر بدهم و بنویسم.امید وارم در این مدت حرکتی از هیچ یک از جناحین سر نزند که دیگر نتوان آنرا جبران کرد. گاهی وقتها در دل آرزو می کنم که کاش این دوره مملکت بدون رئیس جمهور بماند.چقدر مزخرف است این دموکراسی.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 1:7 توسط امیر اصانلو |